جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶  |   22  سپتامبر  2017   |         

  صفحه اصلی   |  خبرها  |  يادداشت  |  مقاله  |  گفتگو  |  گزارش  |  تصاوير  |  ارتباط با ما  |  درباره ما  |  خروجي RSS

يادداشت

الوین پلانتینگا برنده جایزه تمپلتون شد / پلانتینگاکیست ؟

فعالیت پیشگامانۀ فلسفی پلانتینگا در اواخر دهۀ 1950 آغاز شد؛ یعنی زمانی که فلاسفۀ آکادمیک عموماً فلسفۀ دینی را قبول نداشتند.....
 

دکتر داوری : تکرار حرف‌های قرون شانزدهم و هفدهم اروپا را نباید نواندیشی دانست

در جایی که تفکر ضعیف است زبان و اصطلاح‌سازی هم دچار پریشانی و آشفتگی می‌شود...........
 

دکترسعید زیباکلام : خطر انحلال انقلاب در نظام استكباري / سناریوی دولت در مذاکرات هسته ای اشتباه است

دکترسعید زیباکلام
 

چگونه نماز مقبول بخوانیم +پاسخ امام صادق(ع)

مسأله نماز به عنوان یک مسأله عبادی زمینه‌ساز برای رشد .....
 

دانستنیهای پیشگیری از وقوع جرم

پيش‌گيري از جرم همواره يكي از موضوعات اساسي و مهم در زندگي بشري بوده كه در طول تاريخ به شيوه‌‌هاي مختلف اعمال گرديده است. در جوامع گذشته غالباً مجازات به عنوان تنها راهکارمبارزه............
 

مقاله

نسبت نظریه و نظریه‌سازی با رفع مشکلات بومی

به گمان من، ما پیش از اینکه در این مسیر پیشتر رویم و گامهای مؤثر و جدی در قالب سیاستگذاری و طراحی برنامههای اجرایی برداریم، باید اندکی درنگ کنیم و بیندیشیم به راستی چه میزان موازین مبنایی فرهنگی و تمدنسازی ما با فرنگیها شباهت دارد...
 

تحول درنظام جهانی مدرن

پیشرفت لفظ آشنایی است و به ظاهر در معنی‌اش هم ابهامی نیست؛ بنابراین، اگر از ما بپرسند پیشرفت ....
 

طراحی الگوی پیشرفت امری متودیک و روشمند است

لزوم استفاده نظام مند از محصولات خالص علم و فلسفه در نظام سازی ، تبیین سیستم و طراحی الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت .............
 

مهم : مباحثی عمومی از مدیریت اسلامی / انسانی

هلاکت محتوم در استبداد رأي / چراباید با منتقدین مشورت و با مخالفین به گفتگو نشست . . . .
 

قبض و بسط انسان

درمقاله حاضر نويسنده با تشريح روند صيرورت و شدن انسان از حالتي به حالت ديگر كه در طول زندگي براي او رخ مي دهد........
 

گفتگو

مردم را به کتاب خواندن ارجاع بدهید. فلسفه فست فود نیست که در خیابان راه بروند و بخورند بلکه مردم باید مطالعه کنند

دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی
 

اگر نتوانیم ساحت‌های حیات جمعی بشری را بر اساس فلسفه و تفکر فلسفی سامان بدهیم، آن حیات عقلی، معقول، مطلوب و حیات فاضله که در اندیشه فلسفی و دینی ما وجود دارد، شکل نخواهد گرفت

دکترقاسم پورحسن.......
 

در غياب فلسفه، آينده‌اي در كار نيست / كاربردهاي فلسفه در زندگي امروز

اگر امروز بگويند بساط فلسفه را از علم و آموزش كشور برچينيم واقعا چه خلأيي ايجاد مي‌شود؟ ..........
 

در برنامه‌هاي بين‌المللي اسلام موحّد و ملحد، مسيحي و كليمي مانند مسلمانان حضور دارند

به گزارش ایلام نیوز از خبرحوزه آیت‌الله العظمی جوادی‌آملی دردیدار پروفسور مارکو ساسولی استاد برجسته حقوق بین الملل بشر ...
 

فلسفه اساسا با نقد آغاز می‎شود، فلسفه یعنی نقد، در واقع باید بگویم که فلسفه غیرنقادانه وجود ندارد

حال اگر بخواهیم که فرهنگ نقد و نقادی در حوزه و دانشگاه رونق بگیرد. این‎که ما بتوانیم روبه‎روی کسی که اندیشه‎اش با ما مخالف است بنشینيم، به او امکان اظهار نظر و بیان عقیده‎اش را بدهیم .........
 

گزارش

فدریکا موگرینی : اسلام جایگاه طبیعی خود را در جامعه اروپا دارد و دلیل آن هم تاثیر آشکار آن بر سبک زندگی اروپایی است

سفرجوانان اروپایی برای پیوستن به داعش چالش بزرگ اتحادیه اروپا.............
 

این‌جور نباشد که کسی که مثلاً پزشک است، در زمینه ی علوم دینی یا در زمینه ی فلسفه، یک آدم عامی محسوب شود

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیام به کنگره بین المللی علامه حکیم قطب الدّین شیرازی با تاکید بر ضرورت تبیین دوران شکوفایی علمی .....
 

سخنرانی دکتر دینانی پیرامون شخصیت عرفانی حضرت امام

امام خمینی را وادارکردند چیزی نگوید/ مگر نماز اسرار دارد؟.............
 

روایت وگزارش دکتر حسن عباسی از یک دین جدید

وقتی استادهای دانشگاه های شما نمی دانند که اینترنت یک ابزار نظامی است، همه فکر می کنند بعد از مودم و کامپیوترشان هیچ چیز دیگری نیست، نمی دانند که هر کاری پشت مودم انجام می دهند . . . . .
 

آمار

تعداد مطالب سايت: ۱۲۲۴

كاربر حاضر در سايت: ۱۴۱۴ نفر

مشاهدات:
امروز: ۳۸۲۹ مرتبه
شهریور ماه: ۸۰۷۸۲ مرتبه
كل مشاهده: ۷۴۳۶۸۹۱ مرتبه
بیشترین: ۱۲۰۴۷ - ۱۹/۳/۱۳۹۱

 خروجي RSS

RSS 2.0

 

در غياب فلسفه، آينده‌اي در كار نيست / كاربردهاي فلسفه در زندگي امروز

لينك ثابت (كد مطلب= 7427 )                            تاريخ انتشار:  ۳۰ خرداد ۱۳۹۱                      دفعات مشاهده: 7897   
 نويسنده:            

در غياب فلسفه، آينده‌اي در كار نيست

كاربردهاي فلسفه در زندگي امروز

 به‌ويژه در بخش‌هاي آموزشي تربيتي

حسين كلباسي اشتري

استاد تمام گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي سردبير مجلات علمي پژوهشي  حكمت و فلسفه  تأليفات:سنت ارسطويي و مكتب نوافلاطوني؛ مدخلي بر تبارشناسي كتاب مقدس؛ هرمس و سنت هرمسي؛ ميرحكمت درباره احوال و آثار حكيم ابوالقاسم ميرفندرسكي  ؛ هزاره گرايي در سنت مسيحي.

يكي از مشكلاتي كه در تفكر موسوم به «تفكر تكنيكي» يا «تفكر ابزاري» و «مدرن» وجود دارد اين است که هر چيزي بايد نتيجه‌اي مشخص و خاص داشته باشد، آن هم به نحو شخصي و فردي. به عبارتي ديگر؛ چيزي كه نفع معيني را عرضه نكند از مدار توجه خارج است. ما رشته‌هايي چون مكانيك، گرافيك، كامپيوتر و كشاورزي را مي‌آموزيم زيرا در تغيير وضع رندگي ما تاثير دارند؛ اما بر فرض مثال اگر مي‌گفتند رشته اقتصاد و مديريت صرفاً خاصيت نظري دارد آيا كسي نسبت به آنها اقبال خاصي نشان مي‌داد؟حتي شايد اين سوال نيز مطرح بود كه چرا بايد وقت دانشگاه، آموزش و افراد را مشغول رشته‌اي كرد كه خاصيت علمي آن محل ترديد است. اين پرسش كه اگر «غايات عملي» براي وجود نداشته باشد علم چه خاصيتي دارد، سوالي است مدرن، و معني آن اين است كه تا قبل از دوره جديد يا دوره مدرن علم مي‌توانست تحصيل شود، بدون اين‌كه غايات و آثار بيروني از خود نشان دهد، بدون اين‌كه غايات و آثار بيروني از خود نشان دهد. در عالم اسلام نيز به اين مسئله كه علم صورت نوعي «عبادت» است و به نوعي اتصال با مبدا دارد و اين اتصال هدف غايي و اصلي از تحصيل علم بود و كاربردهاي عملي علم هيچيگاه به صورت محسوس مورد توجه قرار نمي‌گرفت تاكيد شده است.گرچه عالم از قِبل تلاش خود در تحصيل علم و به لحاظ آنچه درسنت و آموزه‌هاي ديني وجود داشت اجر، مزد و شأن اجتماعي و ديگر امتيازات را كسب كند، اما علم به قصد اين نتايج تحصيل نمي‌شد. ولي ممكن است امروز شما در دانشگاه يا هر محفل علمي ديگري اين سوال به حق را بپرسيد كه اگر من اين درس را بخوانم در آينده چه فايده‌اي به حال من دارد؟ يا اين‌كه شغل، درآمد و آينده مرا چگونه تامين مي‌كند؟

ما بايد بررسي كنيم با بودن فلسفه چه افق‌هايي به روي‌مان گشوده مي‌شوند و با نبودن آن چه افق‌هايي به روي ما بسته خواهند شد. در واقع با آن «روح پرسشگري» نتايجي حاصل مي‌شود كه از آنها به مثابه كاربرد فلسفه ياد مي‌شود. منتها اين كاربرد خيلي محسوس، زودرس و قابل مشاهده با ابزار حسي نيست؛ و اين كاربرد چيزي نيست جز افزايش جست‌وجوي امكاناتي كه هنوز بروز نكرده‌اند. به عبارتي ديگر فلسفه جست‌وجوي امكاناتي است كه در آينده ظهور مي‌كنند. فلسفه حيثیت بالقوه‌اي است كه هنوز فضيلت ظهور پيدا نكرده است .

يكي از مباحث مهم در حال حاضر كه البته‌زاده انديشه مدرن و كاركردگرا بودن آن است موضوع كاربرد فلسفه در آموزش، اخلاق و تعليم و تربيت است. در حوزه دانش به نحو عام با پرسش‌هايي روبه‌رو هستيم از قبيل «ماهيت علم»، «كاربست علم»، «جامعه‌شناسي علم» و مواردي مشابه آن. انتقال اين پرسش‌ها به حوزه دانش فلسفه، يك بحث كلاسيك و دانشگاهي را مي‌طلبد.گاهی  اصطلاحي وجود دارد به نام «عمومي‌تر شدن فلسفه در حوزه‌هاي اجتماعي» كه در اين‌جا با كاربردي شدن فلسفه ارتباط پيدا مي‌كند.

با توجه به اين‌كه يقيناً مخاطبان  آگاهي‌هاي اوليه را از فلسفه دارند و فضاي گفتمان فلسفي را مي‌شناسند، امكان دارد تعاريف رسمي، كلاسيك و قالب‌بندي شده براي آنها خيلي جذاب نباشد؛ بنابراين از منظر ديگري وارد بحث مي‌شويم. ابتدا بايد به اين پرسش كه «ماهيت فلسفه» چيست پاسخ بگوييم. «فلسفه» يك پرسش است و به تعبيري ديگر «روح فلسفه» با «روح پرسشگري» ارتباط مستقيم دارد؛ در واقع زماني مي‌توان فلسفه و فلسفيدن را پر رنگ دانست كه روحيه پرسشگري در فرد و اجتماع وجود داشته باشد و اين روحيه در جامعه قوت گرفته باشد.

البته این سؤال خود داراي درجاتي است. يكي از تعاريف فلسفه اين است كه در باب «علل و مبادي اشيا» گفت‌وگو مي‌كند؛ به عبارتي ديگر پرسش‌ها به سراغ مبادي يا علل وقوع پديدارها، حوادث، شرايط و مقتضيات مي‌روند. ظاهرا نهايي‌ترين لايه‌اي كه دريك موضوع جست‌وجو مي‌شود بر عهده فلسفه است؛ اما علم اين تفاوت معين را دارد كه در باب «چيستي» سخن نمي‌گويد؛ بلكه در باب «چگونگي» سوال مي‌كند. يعني لايه‌هاي در دسترس‌تر را مورد پژوهش قرار مي‌دهد.

ذهن فلسفي ذهني است كه سعي دارد از لايه‌هاي ظاهري به لايه‌هاي ناديده و نامحسوس سفر كند. نمونه و الگوي اين پرسشگري در تاريخ فلسفه، آموزگار بزرگ فلسفه، «سقراط» است. او نمونه تام و تمام، روح جست‌وجوگر فلسفه است. سوالاتي كه سقراط از مخاطبينش مي‌پرسد، پرسش‌هايي بسيار ساده است، به عبارتي ديگر سقراط در گفت‌وگو با مخاطبين خود سوالات پيچيده‌اي را مطرح نمي‌كند، او از پديده‌هاي عادي و معمولي كه در اطراف‌مان وجود دارند مي‌پرسد؛ اما اين پديده‌ها گاه به دليل حضور زياد و مداوم‌شان در زندگي ما، گاهي آن‌قدر براي ما عادي مي‌شوند كه ماهيت اصلي آنها پوشانده و از چيستي‌شان غفلت مي‌شود.

در واقع وقتي چيزي در اطرافمان زياد حضور داشته باشد، با آن انس گرفته، جزو عادات‌مان مي‌شود و ديگر درباره «چيستي» و «مبادي» آن سوال نمي‌كنيم. يكي از آسيب‌هاي مهمي كه از لحاظ روحي به انسان وارد مي‌شود از ناحيه عادات اوست، زيرا اين عادات انسان را بدون تامل و آگاهي به جهاتي سوق مي‌دهد و ما نسبت به آن بي‌اختيار انفعال نشان مي‌دهيم.

اگرروح پرسشگري و نمونه روح سقراط را كنار يكديگر قرار بدهيم و آنها را با هم تلفيق كنيم مي‌توانيم فضاي گفتمان و تحقيق فلسفي و ماهيت آن را بهتر بشناسيم. در واقع مي‌توان گفت هر جامعه‌اي كه روح پرسشگري را در نهاد خود تقويت كرده باشد به نمادهاي فلسفي بيش‌تري رسيده و مجهز شده است.

البته اگر پرسیده شودمنظور شما اين است كه فلسفه در بخش‌هايي كه مورد پرسش قرار گفت فقط وظيفه دارد طرح سوال كند؟جواب آن منفی است. البته اين به آن معنا نيست كه ما انبوهي از سوالات را توليد كنيم، توليد پرسش خود شرايطي دارد و براي طرح هر پرسشي، بايد مقتضياتي را رعايت نماييم. دراصل براي طرح پرسش‌هاي جدي بايد درجه فلسفه ما نيز ارتقا پيدا كند. فرض بر اين‌كه ما با پرسشگري روبه جلو حركت مي‌كنيم. كوشش براي پاسخ دادن داراي درجات و مراتبي است. پاسخ‌ها هم مي‌توانند سطحي باشند و هم قابل تامل و قابل قبول باشند.

سقراط خيلي سريع به مخاطبينش پاسخ نمي‌دهد و كساني را كه مي‌خواهند پاسخ مسئله اي را به سرعت بيان كنند، نيز دعوت به تامل و انديشيدن بيش‌تر درباره موضوع مورد بحث مي‌كند. در حقيقت سقراط، قصد ندارد در ميدان پرسش و پاسخ به نحوي صوري پيروز شود. نام اين روش، روش ديالكتيكي است كه به تعبيري به نوعي ‌تصعيد فكر و به افزايش قدرت تامل مي‌انجامد. بنابراين در اين‌جا براي سقراط فقط پرسش و پاسخ اهميت ندارد؛ بلكه از آن متوقع محتوا نيز هست.

اگر بخواهیم باز برگردیم به موضع نگرش مدرن به اين‌گونه روش‌ها؛ در اين روش سقراطي مواجهه با ديگران؛ چه سودي براي فرد پرسش شونده حاصل مي‌شود؟اگر اين تعريف را بيان مختصات اصلي دانش فلسفي و فلسفيدن ذكر كنيم – درست است كه - امكان دارد از ما پرسيده شود، «تصعيد روح پرسشگري» در افراد و جوامع چه مشكلي را مرتفع مي‌كند؟ و اين دانش به چه كار مي‌آيد؟ يا اين‌كه مطرح مي‌شود بايد فرزندان‌مان را از سنين پايين با فلسفه و انديشيدن فلسفي آشنا كنيم، زيرا براي آنها مفيد است.

باز هم ممكن است عده‌اي بپرسند چه نتيجه مثبتي براي تحولات اجتماعي و تحولات انضمامي زندگي ما دارد؟ در پاسخ بايد عرض كنم به اعتقاد من يكي از مشكلاتي كه در تفكر موسوم به «تفكر تكنيكي» يا «تفكر ابزاري» و «مدرن» وجود دارد اين است هر چيزي بايد نتيجه‌اي مشخص و خاص داشته باشد، آن هم به نحو شخصي و فردي. به عبارتي ديگر؛ چيزي كه نفع معيني را عرضه نكند از مدار توجه خارج است.

ما رشته‌هايي چون مكانيك، گرافيك، كامپيوتر و كشاورزي را مي‌آموزيم زيرا در تغيير وضع زندگي ما تاثير دارند؛ اما بر فرض مثال اگر مي‌گفتند رشته اقتصاد و مديريت صرفاً خاصيت نظري دارد آيا كسي نسبت به آنها اقبال خاصي نشان مي‌داد؟ حتي شايد اين سوال نيز مطرح بود كه چرا بايد وقت دانشگاه، آموزش و افراد را مشغول رشته‌اي كرد كه خاصيت علمي آن محل ترديد است.

اين پرسش كه اگر «غايات عملي» براي وجود نداشته باشد علم چه خاصيتي دارد، سوالي است مدرن و معني آن اين است كه تا قبل از دوره جديد يا دوره مدرن علم مي‌توانست تحصيل شود، بدون اين‌كه غايات و آثار بيروني از خود نشان دهد. در عالم اسلام نيز به اين مسئله كه علم صورت نوعي «عبادت» است و به نوعي اتصال با مبدا دارد و اين اتصال هدف غايي و اصلي از تحصيل علم بود و كاربردهاي عملي علم هيچيگاه به صورت محسوس مورد توجه قرار نمي‌گرفت تاكيد شده است.

گرچه عالم از قِبل تلاش خود در تحصيل علم و به لحاظ آنچه درسنت و آموزه‌هاي ديني وجود داشت اجر، مزد و شأن اجتماعي و ديگر امتيازات را كسب كند، اما علم به قصد اين نتايج تحصيل نمي‌شد. ولي ممكن است امروز شما در دانشگاه يا هر محفل علمي ديگري اين سوال بحق را بپرسيد كه اگر من اين درس را بخوانم در آينده چه فايده‌اي به حال من دارد؟ يا اين‌كه شغل، درآمد و آينده مرا چگونه تامين مي‌كند؟

باز هم تاكيد مي‌كنم كه تا قبل از دوره مدرن علم در ذات مطلوب و خواستني بوده است. در شرايط فعلي از كاربرد فلسفه چه مي‌توانيم بگوييم، در اذهان عمومي اين تعريف براي فلسفه وجود دارد كه فلسفه علمي نظري و دانشي است كه با قواعد و استدلال‌هاي عقلي سروكار دارد و مانند رياضي يك ورزش و ممارست ذهني است، كه البته خطا هم نيست.

حالا واقعا اگر بخواهيم فلسفه به دوران مدرن كه زاييده خود اوست هم پاسخي در خور بدهد، حاصل عملي فلسفه در اين روزگار چيست؟شايد اين سوال را از اين منظر بشود راحت‌تر پاسخ گفت كه به واقع اگر امروز بگويند بساط فلسفه را از علم و آموزش كشور برچينيم واقعا چه خلأيي ايجاد مي‌شود؟ چنان كه برخي نيز به اين مطلب اشاره كرده‌اند و شايد در روياي خود تصور كرده‌اند روزي به‌طور كلي از اين دانش دست و پاگير و پيچيده و به اعتقاد برخي منتقدين «دانش يوناني زده»، چِنين و چُنان خلاصي يابند. اما من در حال حاضر در مقام پاسخ يامحاكمه فرد يا گروهي خاص نيستم و سخنم در چهارچوب گفت‌وگويي است كه اكنون داريم.

ما بايد بررسي كنيم با بودن فلسفه چه افق‌هايي به روي‌مان گشوده مي‌شوند و با نبودن آن چه افق‌هايي به روي ما بسته خواهند شد. در واقع با آن «روح پرسشگري» نتايجي حاصل مي‌شود كه از آنها به مثابه كاربرد فلسفه ياد مي‌شود. منتها اين كاربرد خيلي محسوس، زودرس و قابل مشاهده با ابزار حسي نيست؛ و اين كاربرد چيزي نيست جز افزايش جست‌وجوي امكاناتي كه هنوز بروز نكرده‌اند. به عبارتي ديگر فلسفه جست‌وجوي امكاناتي است كه در آينده ظهور مي‌كنند. فلسفه حيثیت بالقوه‌اي است كه هنوز فضيلت ظهور پيدا نكرده است.

حالامنظورفضيلت‌هاي عيني است يا فضيلت‌هاي ذهني؟«ذهن» و «عين» آن تفاوتي ندارد؛ مسئله اين است كه گفتمان فلسفي، «گفتماني وجودي» است و اين گفتمان اعم از خارج و ذهن خواهد بود. اگر ما خارج و ذهن را نيز توام با يكديگر ذكر كنيم بايد به اين مسئله توجه داشت كه در «خارج» و در «عين» ما چنين چيزي نيست كه از قبل گشوده‌تر باشد، مگر اين‌كه انسان در اين ميان وارد شده باشد، در واقع آنچه كه در ماده و عالم خارج به فراخنا و گشادگي مي‌رسد ،نيز به مدد ذهن و خلاقيت‌هاي انسان است؛ به‌طور مثال در عرصه هنر جز اشياي بي‌جان چيزي مشاهده نمي‌كنيم؛ اما اين هنرمند است كه به كمك خلاقيت‌هاي خود به بومي سفيد و بي‌جان روح مي‌بخشد، به عبارتي ديگر اشيا و مواد خام به تنهايي هيچ مفهومي را به ما انتقال نمي‌دهند و اين هنرمند است كه در هر جلوه هنري مفاهيم را به مدد ذهن خلاق خود به ما انتقال مي‌دهد. بنابراين غرض از جست‌وجوي امكانات، همان «امكانات وجود» يا «گشايش وجود» است.

به‌طور مثال؛ به انساني كه دچار تشكيك و ترديد شده و اعتماد به نفس خود را از دست داده است به روانپزشك مراجعه مي‌كند، پزشك به او مي‌گويد: «به خودت اعتماد كن»، به خودت اعتماد كن يعني به خودت رجوع كن، به خود و جهاتي كه هنوز فضيلت پيدا نكرده، فضيلت ببخش. در واقع چيزي در اين انسان مورد جست‌وجو قرار مي‌گيرد كه هنوز مورد التفات قرار نگرفته است.

فلسفه در معناي دقيقش همين جست‌وجوي امكانات آتي است و اگر ما چنين معنايي را بپذيريم و بر آن اتفاق كنيم. كاربرد فلسفه نيز به تدريج روشن خواهد شد و خود را بروز مي‌دهد. در اصل بود و نبود فلسفه به اين معناست كه ما نسبت به ساحت‌هاي مختلف فردي و اجتماعي‌مان دغدغه گشايش امكانات آتي را داشته باشيم.

در واقع اگر بخواهيم به‌طور دقيق‌تر بگويیم در غياب فلسفه، آينده‌اي در كار نيست. در واقع بشارت‌دادن به اين‌كه آينده از اكنون بهتر است كسي را با آينده بهتر پيوند نمي‌زند؛ بلكه اين انديشه‌هاي فلسفي و تفكر متأملانه است كه با رجوع به نفس‌الامر و متن وجود، امكاناتي را كشف مي‌كند و به افق‌هاي آتي نوري را مي‌تاباند، كه انسان باور كند مي‌تواند با رجوع به خودش اين امكانات را ببيند،اصلا فلسفه به اين معنا با نوعي عرفان و انكشاف نزديك مي‌شود، نه اين‌كه فلسفه با عرفان يكي باشد، بلكه فلسفه و عرفان در ترسيم افق‌هاي ناديده و كشف افق‌هاي نامكشوف بسيار با هم نزديكند و با هم قرابت دارند و به همين جهت است كه بايد بودن تفكر فلسفي را اجتناب‌ناپذير بدانيم.بنابراين پاسخ پرسش نخست مطرح دراين بحث در اين‌جا به بار مي‌نشيند كه فلسفه دريچه‌هايي را براي آينده روشن مي‌گشايد و آينده هم مقصدي است كه آموزش، فرهنگ، سياست و دیگران مي‌خواهند آن را بسازند.

در حقيقت آموزش، اخلاق، تعليم و تربيت، سياست و هرعرصه ديگري وقتي پابرجاست كه بدانيد آيندهاي در انتظار آن است در غير اين صورت در لحظه نابود خواهند شد؛ بنابراين حضور تفكر و نگاه فلسفي در عرصه‌هاي مهمي مانند فرهنگ ودیگران تفاوت جمود و پويايي خواهد بود و اين تفاوت، تفاوت اندكي نيست. اگر بخواهيم اين معنا را با شرايط خودمان پيوند بزنيم، به نحو اميدوارانه‌اي بايد گفت؛ امتياز روح ايراني و اسلامي اين است كه پيشينه و سابقه تفكر فلسفي را دارد.

درغرب تجربه‌اي در دنياي يوناني و سپس در دنياي يوناني مآب و پس از آن در سده‌هاي مياني قرون وسطي به وقوع پيوست و اين تجربه و تفكر فلسفي در دوران جديد و معاصر امكانات خود را نشان داد. البته همان‌طور كه پيش از اين گفتیم ما نيز به لحاظ وجود مواد و مصالح، از اين تجربه بي‌بهره نبوده‌ايم؛ اما اين‌كه اين مصالح توان و ظرفيت‌هاي خود را در طول حيات اجتماعي يك جامعه بروز بدهد مطلب ديگري است. در واقع مراد من همان ميراث فلسفي و عرفاني ماست كه بسيار مغتنم و سرشار از استعدادها و ظرفيت‌هاي ناشناخته است.

بايد با صراحت بگوئيم كه از طلوع تفكر فلسفي و عقلي ما كه به اعتقاد بسياري از محققين از زمان دعوت پيامبر(ص)، ائمه و بزرگان دين در متن كلام وحي و كلام معصومين(س) وجود داشته است و بدون مبالغه بايد بگوئيم اين تفكر و فلسفه تازمان حاضر نيز از لحاظ حجم و ميزان بسيار غني است و اگر آن را با فلسفه غرب مقايسه كنيم شايد در برخي موارد به فلسفه غرب نيز غلبه كند.

اكنون كه به ماهيت فلسفه و دانش فلسفي اندكي پرداختيم و تاثير آن را به عنوان يك امر اجتناب‌ناپذير از مديريت فرهنگي جامعه پذيرفتيم، سؤال این است که چگونه بايد اين فرهنگ را گسترش داد و آن را در جامعه امري عمومي كرد؟ البته جا دارد اين نكته مهم را در اين‌جا اضافه كنیم كه علم فلسفه، علمي فراگير، دم دستي و سهل ياب نيست، معني اين سخن آن است كه توقع فراگير شدن دانش فلسفه؛ تقريباً حرفي بازاري و عاميانه است و نبايد انتظار داشت يا گفت معلمان و متوليان آموزش كشور وظيفه دارند فلسفه را در تمام سطوح جامعه انتشار دهند.

اگر در تعاريف فيلسوفان و بزرگان توجه كنيد خواهيد ديد پاسخ اين پرسش در آن وجود دارد. فلسفه «زايش مجدد» و «فطرت ثاني» است، تمام انسان‌ها در فطرت و زايش طبيعي مشترك هستند، همه ما از لحاظ بيولوژيك فرايندي را طي كرده‌ايم و از مادراني متولد شده‌ايم، درحقيقت اين تولد و فطرت اول براي همه انسان‌ها اتفاق افتاده، اما فلسفه فطرت ثاني است. به همين دليل است كه سقراط خود را «قابله آتنيان» مي‌نامد، كسي كه متولد شده ديگر نيازي به قابله ندارد؛ بنابراين منظور سقراط زايش مجدد بوده است.او خود را «خرمگس آتنيان» مي‌نامد، در واقع سقراط چون خرمگس با نيشتر زدن به مخاطبان خود چيزي را در آنها به حركت وا مي‌دارد و به آنها كمك مي‌كند آن چيز در آنها رشد پيدا كند و متولد شود. وقتي انسان‌ها به اين عالم مي‌آيند به تعبيري «بار» دارند يا بالقوه داراي چيزهايي در وجودشان هستند كه بايد زاييده شوند، اگر انرژي‌هايي كه دريك فرد پنهان است رشد نيابد و متولد نشود تفاوت او با گياهان و حيوانات فرق محسوسي نيست.

بنابراين «فطرت ثاني»، «معقول ثاني» يا «زايش مجدد» است، همه انسان‌ها در «معقول اول» مشترك هستند، ممكن است آدم‌ها بر اساس اوصافي كه از يك مكان، شهر و هر چيز ديگري شنيده‌اند تصاويري كلي درباره آن در ذهنشان نقش بسته باشد و با شنيدن نام آن شهر يا شيء، اين تصاوير كلي و ذهني را به‌خاطر بياورند، اين معناي «معقول اول» است.

اما فلسفه درباره آنچه كه در همه وجود دارد سخن نمي‌گويد. فلسفه درباره وجود و وجوب، امكان، ضرورت و امتناع است. فلسفه درباره علت و معلول سخن مي‌گويد، در واقع فلسفه معقول ثاني است و همه افراد به معقول ثاني دسترسي ندارند و دستيابي به معقول ثاني نياز به ممارست دارد؛ البته اگر به معناي عرفاني آن نگيريم نياز به رياضت دارد و ورود به اين عالم ورودي همگاني نيست، براي نمونه مي‌توان به آكادمي افلاطون اشاره كرد كه بر سر در آن نوشته شده بود : كساني كه رياضيات و هندسه نمي‌دانند وارد نشوند.

 در حقيقت اين سخن به اين معناست كه كساني كه قصد ورود به اين آستانه را دارند بايد از شرايط خاصي برخوردار باشند، رياضيات زمان افلاطون در منطقه مرزي ميان محسوس و معقول قرار داشت، به عبارتي منطقه ميان جزئي و كلي، يعني فرد از علوم جزئي و ابتدايي عبور كرده و براي ورود به سطوح بالاتر آماده شده است.

اگر چنين چيزي درست باشد و قبول كنيم هيچ جنبه تمثيلي ندارد و كاملا واقعي است، عمومي شدن فلسفه مقداري روشن‌تر مي‌شود. به اعتقاد من قرار بر اين نيست كه فلسفه عموميت پيدا كند؛ به عبارتي ديگر درباره عمومي‌شدن علمي كه در سطح نخبگي و نخبگان است بايد توقف كرد.

امروزه كشور ما و ديگر نقاط دنيا نه تنها براي ورود به دانشگاه بلكه براي ورود به دبستان، راهنمايي و دبيرستان نيز از دانش‌آموزان آزمون و مصاحبه به عمل مي‌آورند و خوب‌ها را از خوب‌ترها بر مي‌گزينند و شرايط تحصيل در مدرسه تيز هوشان را براي‌شان فراهم مي‌كنند و معني آن اين است كه ديگران نبايد وارد اين ساحت تعليم و تربيت شوند، جنبه ايجابي اين حرف اين است كه كساني جود دارند كه از لحاظ آمادگي و شرايط تحصيل علم نسبت به همسالان خود آمادگي بيش‌تري دارند و بايد آموزش ويژه‌تري را ببينند تا در آينده ين اجتماع به نحو بهتري ايفاي نقش كنند، احتمالا اين سخن با عدالت اجتماعي هم ناسازگار نيست، البته مراد من اين نيست كه از چُنين نظام آموزشي دفاع كنم؛قصدم فقط ذكر نمونه‌ايي جهت مثال است زيرا ما به‌طور طبيعي ميان افراد و نقش آفريني آنها در آينده جامعه تفاوت‌هايي قائل هستيم، البته لازم به ذكر است فلسفه مانند سياست و ورزش و ساير رشته‌ها نيست كه كساني براي مسابقات برگزينيم و آنها را مورد تعليم و تربيت قرار بدهيم؛ فلسفه يك دعوت عام است به تفكر، منتها اين تفكر در وجود همه نمي‌نشيند يا واضح‌تر بگويم همه با اين تفكر انس پيدا نمي‌كنند. زيرا اين نوع تفكر كار دشواري است و انسان در فلسفه بايد از سطح به عمق و از ظاهر به باطن برسد، انسان در تفكر فلسفي بايد از امور عادي به امور غيرعادي و غير محسوس سفر كند و اين كار همه كس نيست.

فراغت از كثرات و امور پيش پا افتاده و ناپايدار شرط ورود به عالم تفكر وفلسفه است وهمگان چنين استعدادي را ندارند، بنابراين معني اين سخن كه ما فلسفه را براي همه طبقات جامعه مي‌طلبيم به چه معناست، قصداين است كه پرسش و روح پرسشگري در اقشار مختلف جامعه انتشار و رسوخ كند و اين الزاماً به معناي پرورش فيلسوف يا فيلسوفان نيست و ما سابقه چُنين تمرين و ممارستي را به شكل ويژه خود در تاريخ‌مان داريم منتها متفاوت با تاريخ غرب، به هر حال فهرست بلند بالاي فيلسوفان ما يك امر خيالي، حماسي و تصنعي نيست و واقعا بزرگاني وجود داشته‌اند كه بر فرهنگ امروز ما حق بزرگي دارند و به سبب فاصله قابل توجه زماني كه فيلسوفان و بزرگاني چون ملاصدرا، ابن سينا، سهروردي با زمان ما داشته‌اند از ميزان ديِني كه برگردن فرهنگ امروز دارند كاسته نمي‌شود و در واقع تلاش آنها بوده كه مجال اين بحث براي من  ها و شما ها به وجود آمده است. در اصل زباني را كه ما امروز با آن گفت‌وگو مي‌كنيم، معاني كه در ذهن‌مان نقش بسته و آمادگي كه براي گفت‌وگوي فلسفي را پيدا كرده‌ايم نيز مديون اين بزرگان هستيم. اما امروز هم كار فلسفي به پايان نرسيده است و كساني كه در اين عالم دستي دارند مي‌توانند بر دامنه امكانات اين عرصه و دانش بيفزايند.

درپاسخ به این سؤال که كساني كه به فلسفه علاقه دارند بايد از كجا شروع كنند آيا بايد به سراغ كتاب‌هاي فلاسفه بدون توجه به تكامل تاريخي فكر بروند يا به سراغ تاريخ فلسفه؟ اين مسئله مقداري به اهتمام و برنامه‌ريزي متوليان آموزش و تعليم و تربيت بر مي‌گرددكه به مطلب را به شكلي جدي‌تري بنگرند، نظام آموزش و پرورش مخير است به محو و غفلت از اين سنت گرانمايه 1400ساله و عدم معرفي اين تفكر عقلي و منطقي براي نسل جديد. در اين صورت ما امروز و آينده را از آنچه براي سازندگي و حيات اجتماعي او راه‌گشاست محروم كرده‌ايم، و بي‌ترديد بايد گفت كه غيبت اين تفكر فلسفي چيزي جز جمود و بي‌تحركي براي جامعه ما به دنبال نخواهد داشت، اماحداقل چيزي كه تثبيت و نهادينه‌كردن اين عنصر در فكر و فرهنگ امروز و آينده جامعه ما مي‌تواند به ارمغان بياورد نشاط و اميد به آينده است.

ما از دانش‌ها و تكنيك‌هاي مختلفي براي تزريق روح نشاط و اميد به جامعه استفاده مي‌كنيم اما در واقع بنياد همه اين دانش‌ها نهفته در تفكر فلسفي است.در فلسفه ريشه‌دارِ مربوط به سنت حكمي و سنت‌هاي عرفاني ما خطوط بسيار مهم، جذاب و پرتواني وجود دارد كه مي‌تواند نسل امروز ما را راهبري كند. براي نمونه با رجوع به برخي از فقرات «حكمت متعالي صدرايي» كه بر گرفته از حجت‌هاي ظاهري و باطني يعني عقل، نبي و ولي است، بحثي تحت عنوان «حركت جوهريه» مطرح است. آيا تا به حال باخود فكر كرده‌ايم «حركت جوهري» در متن رفتارها، هنجارها، مناسبات و زندگي اجتماعي، انضمامي و عيني ما چه اثري دارد، يعني با اعتقاد به حركت جوهري زندگي ما چه تفاوتي مي‌كند.

ملاصدرا روانشناس، جامعه شناس، عالم علوم طبيعي يا تكنيسين و افزار ساز نبود بلكه او حكيمي بزرگ، مفسر، محدث، فقيه و دين‌شناسي بود كه با رجوع به ظرفيت‌هاي مكتب شيعي و البته پشتوانه حجت‌هاي عقلي تصويري را از عالم وجود عرضه مي‌كند كه در آن هيچ چيزي در اين عالم بيهوده و بدون هدف تعريف نمي‌شوند و همه اجزاي عالم در يك تكاپو و حركت دايم با يكديگر در حال تامل هستند. اگر تصور كنيم كه اساساً محال است حتي راكد‌ترين اشيا ركود و سكوني داشته باشند تصويري شگفت انگيز از عالم خواهيم ديد.در فلسفه صدرايي سخن از اين است كه آدمي مستجمع تمام مراتب وجود است، يعني تمام مراتب وجود در او خلاصه مي‌شوند و انسان توانايي اين را دارد كه از «عالم صغير» كنوني به «عالم كبير» مبدل شود. اين شعار نيست بلكه يك بيان وجودي و عقلي مستحكم است. كدام انسان است كه درچنين نظام فكري خود را بي‌مسئوليت، بي خاصيت، اندك و ناچيز احساس كند.

اين دو نمونه از حكمت صدرايي و ظرفيت‌هاي فلسفي ماست، تصور كنيد كه اين آموزه‌ها به فرهنگ، سياست و اخلاق جامعه تزريق شود، چه اتفاقي در جامعه رخ مي‌دهد، آيا زبان انساني كه مستجمع تمام مراتب وجود است مي‌تواند به ناسزا گشوده شود، آيا زباني كه آينه وجود و جلوه حق است مي‌تواند به دروغ، تهمت و ناسزا به كسي كه مانند خودش مستجمع همه مراتب وجود است؛ گشوده شود؟

در فلسفه صدرايي بنابر اصل «جسمانيه الحدوث و روحانيه البقا» بودن ِ نفس كه اصلي شريف و بسيار عظيم است كه در اين فرصت كوتاه نمي‌توان حتي به شكل مختصر آن را بيان كرد، اما اجمالش اين است كه روح در همين بدن و جسم مثالي ِ ما‌زاده مي‌شود و بدن استعداد اين را پيدا مي‌كند كه روح در او منكشف شده و به ظهور برسد، اما اين روح در جريان كمالي خود سوار بر اين بدن است،از اين بدن به منزله مركب استفاده مي‌كند، اين روح به منزلۀ راهوري است كه وقتي به يك منزل، مرتبه و درجه‌اي خاص رسيد ديگر نيازي به اين مركب ندارد و خودش را از بدن بي‌نياز مي‌بيند و در مراتب و اعماق سپهر عالم خيال و عالم مجردات حركت مي‌كند، حتي در همين هنگامي كه در زندگي عنصري خود به سر مي‌برد، و اين آغاز زندگي اصلي و نشاط حقيقي است.

 گفتگو : فاطمه گودرزي زاده/ملت

تنظیم : ایلام نیوز

  ارسال خبر به پست الكترونيك

تصوير روز


 برای قدردانی از حضور دکتر سعید زیبا کلام در برنامه جهان آرا ، هرچند تکرار برنامه پخش نشد

 


 داد امام از آخوندهای فاسد

 


 پوتین و طریف دز یک قاب

 


 عید غدیر مبارک

 


 فاجعه كشتار انسان هاي مسلمان در ميانمار

 


 سلفی یک نماینده با موگرینی در مراسم تحلیف / واقعا این فرد در کدام فرهنگ تربیت شده است ؟

 


 تذكر امام جمعه ايلام در خصوص واگذاری جایگاه‌ سوخت در ايلام و پایمال شدن بیت‌المال

 


 پاپ حوادث تروريستي تهران را محكوم كرد

 


 حسابرسي بعد از 35سال

 


 رئيسي : نظر شوراي نگهبان فصل الخطاب است

 

 نظرات شما:

 

 نام
 پست الكترونيك:

نظر :

 

نظرات ارسال شده:
  - [email protected]
 باسلام وتشکرازمطالب عالیی که درموردفلسفه به زبان فلسفی زیبانگاشتید.به قول استاددینانی فلسفه عشق به دانستن است عرفان دانستن ان عشق است غرض ازذکراین مطلب این بودکه ازنظربنده حقیراگرقصدفیلسوفان هدفشان رسیدن به واحدباشدنه اثبات خودموهومی شان انگاه فلسه رنگ وبوی عشق رابه خودمیگیرد.ممنون


آخرين به روز رساني:  یک‌شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ | زمان بارگزاري صفحه:  0/5000 ثانيه

 

© كليه حقوق اين مجموعه طبق قوانين نرم افزاري متعلق به ايلام نيوز - پايگاه خبري و تحليلي مي باشد.